خرید بک لینک
مرگ؟ چه حرف ها میزنی! ما از دوستان بسیار قدیمی یکدیگریم: همسفر، همراه، هماهنگ، همآواز، همراز... مرگ به من شبیخون نمیزند: پاورچین پاورچین میآید تا صدای پایش آزارم ندهد. آهسته و مهربان سرش را روی بالشم میگذارد و میگوید: دیگر بخواب! وقت خفتن است. زمان خوابدیدن است؛ خوابهای خوش... من پیشانیش را میبوسم و میگویم: برای خفتن، آسوده و بیدغدغه خفتن، آمادهام... میدانم... مرگ به من شبیخون نمیزند؛ برایم قداره نمیکشد؛ جنجال به راه نمیاندازد؛ نمایش نمیدهد؛ با چشمان خونگرفته، چهرهی سرشار از خشم بالای سرم نمیایستد: چقدر نرم سرش را روی بالشم میگذارد! -کوچههای کوتاه، نادر ابراهیمی

برچسب: مرگ دوست عزیزم, نویسنده: نیما حبیبی تاريخ: جمعه 17 دی 1395 ساعت: 23:15

یا اَشباهَ الرِّجالِ و لا رِجال... تکجملهای عجیب از انسانی بزرگ که شاید وجود انسان را بلرزاند: ای مشابه مردان که از مردانگی دورید... نامهها و خطبههای نهجالبلاغه را فقط باید خواند. باید روز را با آنها زندگی کرد و شب را با در دستگرفتنشان خوابید تا احساس و معانی آن را فهمید. و جز این، هیچ کلام دیگری نمیتواند آن را شرح دهد... شاید این قسمت از داستانِ بلند شهرِ سنگستان از اخوان، کمی فضا را برای خواندن این قسمت خطبهی ۲۷ مساعدتر کند: بجای آوردم او را، هان همان شهزادهی بیچاره است او که شبی دزدان دریایی به شهرش حمله آوردند بلی، دزدان دریایی و قوم جاودان و خیل غوغایی به شهرش حمله آوردند و او مانند سردار دلیری نعره زد بر شهر دلیران من! ای شیران زنان! مردان! جوانان! کودکان! پیران و بسیاری دلیرانه سخنها گفت اما پاسخی نشنفت اگر تقدیر نفرین کرد یا شیطان فسون، هر دست یا دستان صدایی بر نیامد از سری زیرا همه ناگاه سنگ و سرد گردیدند از اینجا نام او شد شهریار شهر سنگستان پریشان روز مسکین تیغ در دستش میان سنگها میگشت و چون دیوانگان فریاد میزد: ای و میافتاد و بر میخاست، گیران نعره میزد

برچسب: یا اشباه الرجال,يا اشباه الرجال ولا رجال,یا اشباه الرجال و لا رجال, نویسنده: نیما حبیبی تاريخ: جمعه 17 دی 1395 ساعت: 23:15

و سالهاست که عشق، همچون پیرمردی خسته و رنجور، دست بر آخرین دیوار شهر، با نگاهی خسته و بیرمق، اما هنوز امیدوار، خانههای خاکگرفتهی آبادی را نگاه میکند. به امید یک نفر که حیرتزده از دنیایش بیاید که فنا شود... حیف که این متمدنمردمان، مدتهای مدیدیست که وقت برای حیرتکردن هم ندارند. و اگر هم دلشان برای جاودانگی تنگ شد، مدتی خود را از ریخت و قیافه میاندازند؛ گویی ادای ذوبشدن از خود در میآورند.... و دقیقهای چشم به تصویر دریا میدوزند و نفسی از سر حسرت میکشند و به سراغ سایر کارهایشان میروند... دریغا که سنگ خارا قهرمان اینهاست و سنگدوستان حتی نمیفهمند که فنا و حلشدن، خود، آبشدن است. و پیر فرتوت قصهی ما، همچنان اشک میریزد... در غمِ سنگشدن آن کودکی که میتوانست به دریا برسد.

برچسب: درباره ی عشق و عاشقی, نویسنده: نیما حبیبی تاريخ: جمعه 17 دی 1395 ساعت: 23:15

آن پایین را میبینی؟ آنجا دنیای من است... هر کدام از نقطههایی که میبینی، زمینیست که شاید در آن عدهای گرم کار باشند. در نقطه کناری، مردمی هستند که سعی میکنند یک جوری دخلشان را به خرجشان برسانند. آن طرفتر عدهای دیگر مشغولند، تا بتوانند خرجشان را با دخلشان مناسب کنند! کمی آن طرفتر انگار یک عده میان غلغلهای ناتمام، به دنبال یک دقیقه فرصت نفسکشیدناند، اگر یادشان نرفتهباشد. اما اینجا، بالای این مرز سفید ابری، چقدر همه چیز متفاوت است... اینجا، در میان این آبی لاجوردی، خبری از آن نقطههای در خیال خودشان به وسعت زمین نیست. اینجا همه آمده اند، تا نفس بکشند، به پیش روند، و خستگیشان را با شستن صورتشان در تکههای پنبهای زیر پایشان به در برند. کاش آسمان، همه جا همین رنگ بود...

برچسب: نویسنده: نیما حبیبی تاريخ: جمعه 17 دی 1395 ساعت: 23:15

صفحه بندی